کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

عشق یعنی وصف یک انسان خوب عشق یعنی….

کیانا جونی دیگه نتونستم امروز طاقت بیارم و باز هم اومدم سراغ نوشتن

امروز دلم خیلییییییی زیاد گرفته است دلم برای بابایی خیلی تنگ شده تازه دیشب رفته اما …. من چه طوری ۱۲ روز را بگذرونم…. چه طوری روزها را به شب و شبها را به صبح برسونم طوری که تو هم نفهمی که من دلتنگم

مهدی عزیز من وقتی نیستی چشمهای خیسم گواه من می شوند برای اینکه خودم نیز بفهمم که بیشتر از آنچه حتی خودم تصور می کردم عاشقت هستم و دلتنگ تو…

مهدی عزیزم شاید ذات آدمی اینجوریه وقتی نیستی قدر دستهایت را بیشتر می دانم و قدر چشمهای مهربانت را بیشتر ، شکوه باهم بودنمان با هم کار کردنمان را بیشتر درک می کنم

تازه می فهمم که من زنده هستم تنها برای زندگی کردن با تو

می دونی که شونه های تو امن ترین جای دنیا برای من است نگاهت تنها پناه خستگی های من است و دستهای گرمت تنها همراه دستهای سرد من

دوستت دارم عاشقانه

آخیش یکم راحت شدم

کیانا می دونی نوشتن شاید یکی از راه های ساده برای آروم تر شدن باشه وقتی شروع کردم به نوشتن حس غریبی داشتم ولی الان احساس می کنم سبکتر شدم احساس می کنم پر انرژی تر شدم برای تحمل دوری بابا مهدی ، البته این بار چون قبل از رفتن بابا مهدی کلی کارامون شلوغ بود نمایشگاه و….شاید برای همین باشه که یک دفعه الان اینقدر احساس تنهایی کردم ان شا الله که کارای بابا مهدی همه سریع و خوب و تند تموم بشن و وقتی برگشت حتما باز هم بیشتر از همیشه خوش می گذرونیم

مرسی از توی کوچولو هم که بودنت و صدایت همیشه آرامش بخش ترین نوای زندگی من بوده، راستی فرشته مهربون امروز برای اینکه دخمر خوفی بودی یک چیز خوشگل آورده بود که وقتی توی خونه بازش کردی از خوشحالی کلی زمین و آسمون پریدی

تازه اصلا فرصت نکردم از نمایشگاه چیزی بنویسم حتما طی چند روز آینده عکساشو می ذارم

.