کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

چابهار شهر یادها و خاطره ها

این بار می خوام قبل از مرور خاطرات این چند روز خدا را شکر کنم که بدونه من توی خوشی ها و شادی ها هم به یادش هستم من توی تمام این لحظات زیبای مسافرت البته نه تمام دقایقش اما شاید در بیشترین روزهایش غرق در شکوه و عظمت قدرت او بودم خدایی که زیبایی را به بهترین نحو در طبیعت خود نمایان ساخته خدایی که عظمت و قدرت و شکوه او را در تک تک ثانیه های این سفر از نزدیک لمس کردیم خدایی که مثل هیچ کس نیست اما همه جا حضوری از او را می توان دید و خدا را سپاس برای اینکه ما را لایق این همه خوشی دانست

کیانای من لازمه که از بابایی هم تشکر کنیم به خاطر تمام خوبی هایش و یک خسته نباشید اساسی هم بهش بگیم مهدی عزیزم واقعا دمت گرم و خسته نباشی مرسی که باز هم مثل همیشه با نیروی خاص خودت بهترین دقایق را برای ما ساختی دوستت داریم

حالا بریم سراغ ماجرای رسیدن به چابهار

جای همتون واقعا خالللللللللللللیه

از قشم با خیال راحت صبح تقریبا ساعت ۹ حرکت کردیم و رفتیم اطراف قشم مثل چاه طلا و چند جای دیگه را دیدیم و بعد به سوی حرکت دریایی که اونجا کلی معطل شدیم و خلاصه ساعت ۴رسیدیم بندر عباس و بعد از ناهار به قصد چابهار حرکت کردیم که وحشتناکترین مسیری بود که طی کردیم موج تماسهای مختلف که مسیر خطرناکه و پر از اشرار کمی ترس در دل ما انداخته بود و خداییش هم جاده خطرناکی بود که ما تنها به خاطر نزدیکی انتخابش کرده بودیم تا رسیدن به بندر میناب و جاسک جاده ای افتضاح با پیچ های وصف ناشدنی پی در پی و تاریکی وحشتناک داشتیم یک جا هم که نزدیک بود از پل سقوط کنیم که خدا رحم کرد و یک کامیون مسیر را به ما نشون داد خلاصه خطر اشرار از یک سو و خرابی جاده هم از سوی دیگر ما را مجبور کرد که در آخرین پاسگاه حداقل منتظر روشن شدن هوا تا ساعت ۴ صبح بمونیم و بعد دوباره حرکت را آغاز کنیم خلاصه ساعت ۷ به چابهار رسیدیم

شهری که برای من و بابایی بهترین خاطرات را به یاد آورد به بازاری سر زدیم که کلی ازش خاطره داشتیم و اما اینبار دست در دست هم قدم می زدیم

به اسکله ای رفتیم که البته خراب شده بود و دیگه اثری از رستورانی نبود که توش شام خورده بودیم اما برای ما به همون زیبایی اون روزها بود

خلاصه چابهار برای من و بابایی یاد آور عشقی بود که هیچ وقت از بین نخواهد رفت بلکه زیباتر و مستحکمتر خواهد شد

اینجا به تو هم حسابی خوش گذشت چون خونه دایی بابا مهدی هستیم که یک پسر کوچولویی هم سن تو دارن و حسابی تا می تونین شیطونی می کنین البته ظاهرا یکم دلت برای مشهد و مربیت هم تنگ شده که چند روز پیش بهش زنگ زدی و باهاش صحبت کردی

کیانای من دوست دارم تویی که زیباترین هدیه خدا و شیرین ترین وروجک هستی

شب بخیر شیطونک من بوس بوس

.