کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

دومین روز هم گذشت

امروز حسابی یزدگردی کردیم زندان اسکندر،آتشخانه، باغ دولت آباد که مربوط به خان یزد بوده و…..

حسابی خوش گذشت الان هم تو و بابایی خوابیدین منم می خواستم بخوابم که یادم افتاد بیام برات اول یکم از امروز بگم

جاهایی که امروز رفتیم برای تو خیلی تازگی داشت کلی سوالهای مختلف می پرسیدی و معلوم بود که حسابی ذهن کوچولوت درگیر تازگیها شده، زندان که رفتیم می گفتی مامان اینجا آدم بدا را زندانی می کنن یعنی اگه آدم مثلا فحش بده اینجا زندانی می شه؟و یا مثلا باغ دولت آباد که رفته بودیم من برات یکم توضیح دادم که اینجا کجا بوده و تو با سوالهای کودکانه خودت می خواستی اطلاعاتت را تکمیل کنی میگفتی الان خان کجاست؟ بعد از اینکه مرد بچه هاش اینجا بودن؟ الان کجان؟ چرا مردن ؟و….

خلاصه اصلا فکر نمی کردم که از اینجور جاها خوشت بیاد ولی اینقدر برات جالب بود که آخر گفتی اینقدر دوست داشتم می شد اینجا بخوابیم

فردا هم اگه خدا بخواد می ریم اصفهان و یک خونه جدید

خوب دیگه منم برم لالا اینجا تاریکه و نوشتن هم سخته، شب بخیر عسلی کنجکاو و باهوش من، خوابهای خوب ببینی

.