کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

زودی خوب شو دختر کوچولوی من

عزیز مامان چند روز بود که سرما خورده بودی ولی من بی فکر جدی نگرفته بودم و دیشب آخر شب تب خیلی شدیدی کردی من تا صبح بیدار بودم و پاشویه می کردم هر چند ساعت هم استامینوفن می دادم اما فایده نداشت مثل کوره آتیش شده بودی دست که بهت میزدم دستم از گرمای تو می سوخت خلاصه صبح که شد با بابایی رفتیم بیمارستان اما دکتر متخصص ساعت ۱۰ می یومد و مجبور شدیم ببریمت کلینیک ،خلاصه بهت دارو و شربت داد حالا اگه بهتر نشی شب حتما می برمت دکتر فرهت

الان هم شربت دادم بهت و دارم پاشویت می کنم ولی همونطور داغ داغی

خدایا میدونی و میبینی که من نمی تونم نمی تونم تحمل کنم درد و بیحالی کیانا را خدایا خواهش می کنم زودتر خوبش کن خدایا من کیانا را به تو سپردم پس سلامت و شادی دخترم هم از تو می خواهم

خدایا می دونم که تو مهربانتر از این هستی و اشکهای یک مادر ملتمس را بی پاسخ نمی ذاری می دونم اونقدر مهربون هستی که نخواهی دختر کوچولوی معصوم من بیشتر از این درد بکشه و بی حال باشه می دونم که تو معجزه میکنی و دعاهای پی در پی من را بی جواب نمی ذاری میدونم که حتی یک لحظه از من غافل نیستی

کیانای من دنیای من عشق من چند روز دیگه پنجمین سال تولد توست و مطمن باش که خدا مثل همیشه رحمت بی حد و مرزش را نثارمان خواهد کرد و فراموشمون نمی کنه

کیانای من دلم برای خندیدنت ، برای بهونه های قشنگت برای صدای پر نشاطت تنگ شده

.