دیشب بعد از چهار شب دوری از تو، کنار تو با بوی تن تو و با نوازش دستهای کوچک تو تازه فهمیدم که چقدر برای آرامش به تو محتاجم…
من و بابا از شنبه تا دیروز به خاطر همایش تهران رفته بودیم و تو با انتخاب خودت تصمیم به موندن کنار اسباب بازی ها و دوستهایت گرفته بودی و البته من هم به دلیل درگیری های این سفرکاری ترجیح دادم که اصراری نکنم ! و اینجوری شد که تو برای اولین بار جدایی از من و بابا را تجربه کردی.
شبی که پشت تلفن بغضت ترکید فهمیدم که خوشی های روزانه ات هم نتوانسته مانعی برای دلتنگی های کودکانه تو باشد و دل کوچک تو هم مثل ما پر از دلتنگی ها بود…
اما جدا از این دلتنگی ها سفر کاری خوب و پر تجربه ای برای ما بود و از این هم خوشحال بودم که دختر کوچولوی من هر روز بزرگ تر از دیروز می شود…






hi you are considerable parents…because childhood memorise each person is so sweet and valuable.
بعضی مواقع هست که آدم متوجه پیر شدن خودش نمیشه تا اینکه بزرگ شدنه بچشو میبینه و تازه میفهمه که زمان چه زود میگذره.به هر حال مسافرت کاری خیلی خوبه بوده و ما تونستیم بعد از حدود یک سال دوستای خوبمون رو ببینیم.
ممنونم نامبرده
نخیر این طوری نیست هنوز تا پیر شدن مادرم و پدرم زوده:]
قطعا همینطوره سیامک جونننن