کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

اولین تجربه دوری

دیشب بعد از چهار شب دوری از تو، کنار تو با بوی تن تو و با نوازش دستهای کوچک تو تازه فهمیدم که چقدر برای آرامش به تو محتاجم

من و بابا از شنبه تا دیروز به خاطر همایش تهران رفته بودیم و تو با انتخاب خودت تصمیم به موندن کنار اسباب بازی ها و دوستهایت گرفته بودی و البته من هم به دلیل درگیری های این سفرکاری ترجیح دادم که اصراری نکنم ! و اینجوری شد که تو برای اولین بار جدایی از من و بابا را تجربه کردی.

شبی که پشت تلفن بغضت ترکید فهمیدم که خوشی های روزانه ات هم نتوانسته مانعی برای دلتنگی های کودکانه تو باشد و دل کوچک تو هم مثل ما پر از دلتنگی ها بود…

اما جدا از این دلتنگی ها سفر کاری خوب و پر تجربه ای برای ما بود و از این هم خوشحال بودم که دختر کوچولوی من هر روز بزرگ تر از دیروز می شود…

۴ نظر نظرات

  1. mandana says:

    hi you are considerable parents…because childhood memorise each person is so sweet and valuable.

  2. سیامک says:

    بعضی مواقع هست که آدم متوجه پیر شدن خودش نمیشه تا اینکه بزرگ شدنه بچشو میبینه و تازه میفهمه که زمان چه زود میگذره.به هر حال مسافرت کاری خیلی خوبه بوده و ما تونستیم بعد از حدود یک سال دوستای خوبمون رو ببینیم.
    ممنونم نامبرده

  3. قطعا همینطوره سیامک جونننن

خوشحال میشیم نظرتون رو بدونیم