تقریبا از اواسط فروردین توی مدرسه طبق یک برنامه هماهنگ با شما ( کلاس سومی ها) برای برگزاری جشن تکلیف در حال تمرین بودن اون اوایل از تمرینات و گرفته شدن زنگ تفریح خیلی شاکی و نالان بودی ولی این اواخر به دلیل تمرینات سرود و نمایشی که داشتی خیلی ذوق زده بودی و فقط توی خونه همش منتظر رسیدن روزی بودی که برنامه را اجرا کنید ضمنا به ما هیچ توضیحی از نمایش یا سرود نمی گفتی و به قول خودت می خواستی من و بابا را سوپرایز کنی! روز جشن به خاطر ذوقی که داشتی علاوه بر من و بابا مهدی ، مامان طلی ، بابا مسعود و دایی ابوالفضل هم همراه ما اومدن خداییش برنامه خیلی قشنگ و هماهنگ شده ای را برامون تدارک دیده بودن که دور از انتظار من بود من قبل از اومدن فکر می کردم با سخنرانی های تکراری و حرف هایی که شاید اصلا به خیلی از اونها اعتقادی نداشته باشم واقعا کلافه و بی حوصله می شم اما اینطور نبود برنامه با شور و زیبایی خیلی قشنگی اجرا شد که عشق ، ایمان ، سپاس و خدا به زبان ساده و کودکانه شما در آن به نمایش گذاشته شد …
الهی تن سالمم را سپاس
الهی قلب مهربانم را سپاس
الهی نیت پاکم را سپاس
الهی شادی درونم را سپاس
عکسهای جشن را توی آلبوم کیانا گذاشتم.
در حاشیه جشن:
موقعه سرود ایران پرچم که دست تو بود با هر تکون به سر یکی از دوستات می خورد که خیلی خنده دار بود
موقعه اجراها خیلی با احساس و آرامش حرکات را اجرا می کردی و نمی تونستم چشم ازت بردارم
آخر جشن هم کیف چادرت را گم کرده بودی و کلی گریه کردی






به سلامتی مبارک باشه.
مرسی عزیزم…
تبریک می گم دوست کوچولوم
دختر خوشگل من مبارکت باشه