کیانای من بابا مهدی ظهر رفت و باز بعد از مدتها دوباره تنها شدیم حس عجیب دلتنگی هربار برای من بیشتر می شود، اشکهای بی دلیل، بغضهای بی بهونه، چشمهای خیس و پنهون کردن همه اینها تا دل کوچیک تو نگیره خیلی سخته…. دیروز تولد بابا مهدی بود وازاونجا که جمعه با بچه های شرکت [...]
آرشیو برای فروردین, ۱۳۹۰
امسال عید هفته اول بیرجند بودیم و هفته دوم که برگشتیم هرروز مهمونی بودیم خیلی خوش گذشت از ناهار تا عصر هر روز یک جا بودیم و دیروز هم که روز آخر تعطیلات بود همه با هم باغ رفتیم اونم با لوسی ، چند روزی می شه که بابا مهدی برات یک سگ خریده همین [...]