کیانای من ، دختر همیشه کوچولوی ما باز هم سال دیگه ای را داریم به اتمام می رسانیم که پر از شادی و خاطرات بود امسال اولین عیدی است که تو اونقدر بزرگ شدی که می توانی بنویسی و بخوانی ، امسال اولین عیدی را در کنار تو خواهیم داشت که اونقدر بزرگ شدی که [...]
آرشیو برای اسفند, ۱۳۸۹
کیانای من امروز ظهر بعد از مدتها وقت کردم که با هم خونه مامان بزرگ بریم و چقدر از دیدن ما و مخصوصا تو خوشحال شد و چقدر منو توی فکر برد اینکه چرا ما آدمها یا شاید ما جوانترها گاهی عزیزان پیر خود را فراموش می کنیم مادربزرگی که در کودکی تنها آغوش گرم [...]
دیروز مدرسه ات تعطیل بود کلی ذوق برف بازی داشتی با ما اومدی شرکت و تقریبا تا ساعت ۳ شرکت بودیم البته کلی غرغر زدی که حوصلم سر رفته و خسته شدم که هر طور بود کنار اومدی از راه شرکت ناهار رفتیم شاندیز چقدرم شلوغ بود و ناهار در اوج گرسنه بودن خیلی چسبید [...]