کیانا بابا براش یک کاری پیش اومد و مجبور شد که ظهر تهران بره البته فردا برمی گرده برای همین تصمیم گرفتیم اینبار بهت نگیم که تهران می ره و فقط بابا گفت من کارام زیاده دیر می یام تو بخواب من شب بوست می کنم! حالا فکر کن ما یادمون رفت و بابا یک [...]
آرشیو برای آبان, ۱۳۸۹
هفت سال پیش اولین بار وشاید آخرین باری بود که من از درد کشیدن خودم لذت می بردم و احساس غرور می کردم تعریف من از زندگی از آینده از آرزو و از زنده بودن در این روزقوی تر شد کیانای من امسال تولدت را در حالی جشن گرفتیم که اولین جشن خونه جدید بود [...]